باور نمی كنی كه این روزها چقدر دلم گرفته
باور نمی كنی كه خنده هایم چه بغض هایی را در خود پنهان دارد آری ... من ... با دقایقم ... با زندگیم لجبازی می كنم ! نازنینم ! غروب بار سنگین دلتنگی مرا هر شب به دوش می كشد سنگینی پلكهایم و نگاهی كه دیدن را از یاد برده كوركورانه زیستن را خوب آموختم !
توان نوشتن ندارم واژه هایم گرد و غبار گرفته من ! باور كن كه باورت كردم ... باور كن كه بی تو بی یاور شده ام ! من ! زندگیم را تمام كردم حالا نفس كشیدن منت سرم می گذارد ! حس می كنم ... هوای اینجا سرد و سنگین است نازنینم ! دیگر نگو خداحافظ !
اگر می روی بدون وداع برو ... گله ای نیست ! ببین ! نقاشی عشق می كشم و گم شدن در نگاه تو كه آرامش می دهد نبض سكوت حرفی برای گفتن دارد ! ببین ! دستانم را ببین چشمان ترم را ببین ببین سكوتم چه حرفهایی را تحمل می كند !
به خاطر تو ... نامت را هر روز زمزمه می كنم مبادا یادم رود كه روزی ... زمانی ... عاشقت بودم ! آری ... عاشق خیال نكن دیوانه شدم ... اگر این دیوانگی ست من عاشق این دیوانگیم !
نازنینم ! ما محكومیم... محكوم به زندگی ! و شاید محكوم به مرگم . . . و نه محكوم به نا باوری و نه محكوم به نابودی خود...........
شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ می گن
آدمای مهربون و با وفا دروغ می گن
اونا که می گن که تا همیشه دیونتونن
بذار بی پرده بگم که به شما دروغ می گن
اونا که می آن به این بهونه ها که اومدن
از توی شهر قشنگ قصه ها دروغ می گن
اونا که فدات بشم تکیه کلامشون شده
به تموم آسمونا به خدا دروغ می گن
اونا که با قسم و آیه می خوان بهت بگن
تا قیامت نمی شن ازت جدا دروغ می گن
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
برای تو می نویسم که بودنت بها ر و نبودنت خزانی سرد است ، تویی که
تصور حضورت صفحه بی رنگ کاغذم را رنگ سرخ عشق می زند .
در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم ، ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی
می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعر می سرودم ، آنگاه زمان را در
گوشه ای جا گذاشته و به شوق تو اشک می شدم وبر صورت مه گرفته ات
می لغزیدم . ای کاش یاد بودم و همه عمر را در عبور می گذراندم تا شاید
جاده ای دور هنوز عطر وجودت را وقتی از آن می گذ شتی در خود داشته
باشد که مرهمی شود برای تاولهای سر گردانیم
دلم که تنگ می شود برای چشمهای تو
به کوچه می کشاندم خدای چشمهای تو
و کوچه تاب می دهد به گامهای خسته ام
شبی که پرسه می زنم برای چشمهای تو
از آن شبی که ماه من به اوج آسمان شدی
فقط ستاره می کشم برای چشمهای تو
چه می کشاندم چنین به شاه بیت این غزل
به جز نفس کشیدن هوای چشمهای تو
دلم دگر نمی کند خیال چشم دیگری
چرا که عهد بسته ام به پای چشمهای تو
به پاس اینهمه غزل که می کنم فدای تو
خدا کند که گل کند وفای چشمهای تو
شب است و کوچه و من و خیال چشمهای تو
دلم که تنگ می شود برای چشمهای تو

کسی چه میداند من چه دیده ام، چه کشیده ام و چه شنیده ام، که نوشتن شده سهم من از زندگی، کسی چه میداند این دستها در هجوم این واژه ها گاهی خُــرد میشوند، و توان کشیدن این همه واژه رو ندارند، کسی چه میداند من برای ریختن اینهمه احساس توی این واژه ها چه دردهای رو که تحمل نمی کنم، کسی چه میداند که پشت این همه واژه چه عالمی است، کسی چه میداند که من چقدر ناز این واژه ها را کشیده ام تا بتوانم دردم را به تصویر بکشم... هیچ کس، هیچ چیز نمیداند...

کاش می دونستی چقدر دلم بهانه تو را میگیره هر روز
کاش می دونستی چقدر دلم هوای با تو بودن را کرده
کاش می دونستی چقدر دلم از این روزهای سرد
بی تو بودن گرفته
کاش می دونستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهات
گرمی نفسهات، مهربانی صدات تنگ شده
کاش می دونستی چقدر دلواپس توام
کاش می دونستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام
و چقدر به حضورت محتاجم
و همیشه از خودم می پرسم
این همه که من به تو فکر کنم
تو هم به من فکر می کنی؟
می دونم هستی !!!!!!!!
نفس که می کشم ، با من نفس می کشد .قدم که برمی دارم، قدم برمی دارد.اما وقتی که می خوابم ، بیدار می ماند تا خوابهایم را تماشا کند.او مسئول آن است که خوابهایم را تعبیر کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هایم را قطره قطره می نویسد.دعاهایم را یادداشت می کند. .آرزوهایم را اندازه می گیرد و هر شب مساحت قلبم را حساب می کند و وقتی که می بیند دلتنگم ، پا در میانی می کند و کمی نور از خدا می گیرد و در دلم می ریزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود.
به فرشته ام میگویم:
از اینجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟من کی به ته رویاهایم میرسم؟
میگویم:من از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدیر میترسم.از سرنوشتی که خدا برایم نوشته است.من فصل آینده را بلد نیستم.از صفحه های فردا بیخبرم.میگویم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مینوشتم.....
فرشته ام به قلم سوگند می خورد و آن را به من می دهد و می گوید:بنویس.هر چه را که می خواهی... بنویس که دعاهایت همان سرنوشت توست.تقدیر همان است که خودت پیشتر نوشته ای.................
دوست خوبم از آن زمان که مثل شقایق سرخ و زیبا در دشت قلبم شکوفا شدی تا
کنون تمام ثانیه های زندگیم را با یاد و خاطره تو سپری کرده ام
وقتی قلبم با تو آشنا شد تو شدی همه زندگیم نمی دانم چرا چنین به یک باره دوستت دارم فقط این را می دانم که این قلب من دیگر نمی تواند فراموشت کند
حتی برای یک لحظه .............................
می گویند: اگر در زیر باران دعا کنی
دعا یت مستجاب می شود و من هر گاه صدای قدمهای باران را می شنوم برای تو و شقایق هستی وجودت دعا می کنم
((ماهک ))
ماه من غصه چرا؟
آسمان را بنگر ، که هنوز ، بعد صدها شب و روز
مثل ان روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز ، پر امنیت احساس خداست !
ماه من ، غصه چرا ؟! تو مرا داری و من هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست ! ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن کار آنهایی نیست ، که خدا را دارند …
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی ،مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست ،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود ، که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تارترین لحظه شب ، راه نورانی امید نشانم میداد …
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام غرق شادی باشد …
ماه من ! غصه اگر هست بگو تا باشد !
معنی خوشبختی بودن اندوه است…!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچیین
ولی از یاد مبر :
پشت هر کوه بلند ،سبزه زاری است پر یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست ، خدا هست ...