تبليغاتX
دو همنـفــس
 

خدا جون سلام دلم گرفته رنگ آسمون به قرمزی می زنه خیلی دلم گرفته از وقتی شبها با گریه می خوابم دیگه وقتی صبح بیدار می شم هیچ شوقی واسه ادامه روز ندارم آره راستش و بخواین از وقتی تمام روزم رو با گریه سر می كنم دیگه هیچ اشتیاقی واسه ادامه این زندگی ندارم شبهام روز می شه و روزهام شب می شه بدون اینكه من حتی لحظه ای لذت رو توی لحظه هاش احساس كنم آخ خدا جون چقدر باهات حرف دارم چقدر دلم می خواست می یومدم پیشت و سرم و رو دامنت می ذاشتم و تا می تونستم تو بغلت اشك می ریختم آخه تو خوب این درد من و كه تمام وجودم رو گرفته می فهمی خدا جون ، روی پله های این حیاط خلوت نشستم منتظرم تا بیای تا بهم بگی كه وقتشه، وقتشه كه بریم خدا دارم التماست می کنم . نمی دونم تا حالا چشم انتظار بودی یا نه اما باید بدونی كه چشم انتظاری چقدر كشنده است می دونی اگه تو نیای و فراموشم كنی اگه من همینطور منتظرت بمونم چی می شه...!؟ می دونی چی به سرم می یاد؟ آخ خدا جون خوش به حالت كه خدایی خوش به حالت كه هر چی می خوای داری خوش به حالت كه مثل من دلت نمی گیره خوش به حالت كه می تونی به هر كی بخوای كمك كنی خوش به حالت كه هر كی رو بخوای می بینی خوش به حالت كه .... كاش منم می تونستم ببینمش اونوقت نه دلم می گرفت نه گریه می كردم نه درد داشتم نه دیگه چیزی ازت می خواستم . ای كاش كه می تونستم ببینمش...! ای کاش

خدا چه جوري بهش بفهمونم كه دوستش دارم و بدون اون ميميرم

خدايا تو كمكم كن  خدایا اون اینقدر بی احساس شده که دیگه به گریه هام هم توجه ای نداره

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1387/06/02ساعت 0:22 توسط ..:: ماهک و مانی ::..







لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1387/05/27ساعت 23:44 توسط ..:: ماهک و مانی ::..

 

چه کنم دلم تنگ تر از شکاف سوزن است برای دیدنت،شنیدنت،و حتی فریادت،چه برسد به

بخششت......حتماً لذت میبری از شکنجه ی کسی که به جرم دیوانگی تقاص جنونش را به بدترین

وجه ممکن پس میدهد و آن چیزی جز بی تو بودن نیست.مرگم نزدیک است.نازنین خیال میکنی

مرگ فقط این است که جسمی با چشمهای بسته و قلب خاموش را توی یک جعبه ی چوبی و

شیشه ای تا زیرزمین بدرقه کنند و بعد اشک و خاک رویش بریزند تا آرام بگیرد و خودشان هم تا چند

روز سیاه بپوشند و اشک بنوشند و دسته گلی با روبان مشکی پرپر کنند و نام آن جسم را فریاد بزنند

نه عزیزم.......

آخر به کدامین گناه و جرم سزاوار چنین مجازاتی هستم مگر گناهم چه بود که اینگونه باید
 
 تقاص پس دهم تو خود گفتی در مرام ما عاشقان رسم جدایی نیست اگر دل بندیم به کس از
 
 او دل نمی بندیم اما چرا این قدر زود قید همه چیزرازدی و چرا اینقدر شتابان مرا ترک گفتی؟
 
 مگر نمی گفتی که در راه عشق خستگی معنا ندارد پس چرا این قدر زود خسته شدی؟ مگر
 
 نمی گفتی که زندگی بی عشق معنا ندارد پس چرا خود زندگی بی عشق را ترجیح دادی؟
 
مگر اشتباهم کجا بود مگر گناهم چه بود که اینگونه باید مجازات شوم هر چقدر فکر می کنم
 
 جوابی برای این سوال پیدا نمی کنم جزعاشقی آری گناه من عاشق شدن بود.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1387/05/12ساعت 15:3 توسط ..:: ماهک و مانی ::..

 

 

باور نمی كنی كه این روزها چقدر دلم گرفته باور نمی كنی كه خنده هایم چه بغض هایی را در خود پنهان دارد آری ... من ... با دقایقم ... با زندگیم لجبازی می كنم ! نازنینم ! غروب بار سنگین دلتنگی مرا هر شب به دوش می كشد سنگینی پلكهایم و نگاهی كه دیدن را از یاد برده كوركورانه زیستن را خوب آموختم ! توان نوشتن ندارم واژه هایم گرد و غبار گرفته من ! باور كن كه باورت كردم ... باور كن كه بی تو بی یاور شده ام ! من ! زندگیم را تمام كردم حالا نفس كشیدن منت سرم می گذارد ! حس می كنم ... هوای اینجا سرد و سنگین است نازنینم ! دیگر نگو خداحافظ ! اگر می روی بدون وداع برو ... گله ای نیست ! ببین ! نقاشی عشق می كشم و گم شدن در نگاه تو كه آرامش می دهد نبض سكوت حرفی برای گفتن دارد ! ببین ! دستانم را ببین چشمان ترم را ببین ببین سكوتم چه حرفهایی را تحمل می كند ! به خاطر تو ... نامت را هر روز زمزمه می كنم مبادا یادم رود كه روزی ... زمانی ... عاشقت بودم ! آری ... عاشق خیال نكن دیوانه شدم ... اگر این دیوانگی ست من عاشق این دیوانگیم ! نازنینم ! ما محكومیم... محكوم به زندگی ! و شاید محكوم به مرگم . . . و نه محكوم به نا باوری و نه محكوم به نابودی خود...........

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1387/03/17ساعت 10:47 توسط ..:: ماهک و مانی ::..

 

 

شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ می گن

آدمای مهربون و با وفا دروغ می گن

اونا که می گن که تا همیشه دیونتونن

بذار بی پرده بگم که به شما دروغ می گن

اونا که می آن به این بهونه ها که اومدن

از توی شهر قشنگ قصه ها دروغ می گن

اونا که فدات بشم تکیه کلامشون شده

به تموم آسمونا به خدا دروغ می گن

اونا که با قسم و آیه می خوان بهت بگن

تا قیامت نمی شن ازت جدا دروغ می گن

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1387/02/15ساعت 15:6 توسط ..:: ماهک و مانی ::..

 

 

برای تو می نویسم که بودنت بها ر و نبودنت خزانی سرد است ، تویی که

تصور حضورت صفحه بی رنگ کاغذم را رنگ سرخ عشق می زند .

در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم ، ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی

می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعر می سرودم  ، آنگاه زمان را در

گوشه ای جا گذاشته و به شوق تو اشک می شدم وبر صورت مه گرفته ات

 می لغزیدم  . ای کاش یاد بودم و همه عمر را در عبور می گذراندم تا شاید

 جاده ای دور هنوز عطر وجودت را وقتی از آن می گذ شتی در خود داشته

 باشد که مرهمی شود برای تاولهای سر گردانیم

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1387/01/05ساعت 0:0 توسط ..:: ماهک و مانی ::..

 

 

دلم که تنگ می شود برای چشمهای تو
به کوچه می کشاندم خدای چشمهای تو
و کوچه تاب می دهد به گامهای خسته ام
شبی که پرسه می زنم برای چشمهای تو
از آن شبی که ماه من به اوج آسمان شدی
فقط ستاره می کشم برای چشمهای تو
چه می کشاندم چنین به شاه بیت این غزل
به جز نفس کشیدن هوای چشمهای تو
دلم دگر نمی کند خیال چشم دیگری
چرا که عهد بسته ام به پای چشمهای تو
به پاس اینهمه غزل که می کنم فدای تو
خدا کند که گل کند وفای چشمهای تو
شب است و کوچه و من و خیال چشمهای تو
دلم که تنگ می شود برای چشمهای تو




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/25ساعت 0:53 توسط ..:: ماهک و مانی ::..

 

 

 

کسی چه میداند من چه دیده ام، چه کشیده ام و چه شنیده ام، که نوشتن شده سهم من از زندگی، کسی چه میداند این دستها در هجوم این واژه ها گاهی خُــرد میشوند، و توان کشیدن این همه واژه رو ندارند، کسی چه میداند من برای ریختن اینهمه احساس توی این واژه ها چه دردهای رو که تحمل نمی کنم، کسی چه میداند که پشت این همه واژه چه عالمی است، کسی چه میداند که من چقدر ناز این واژه ها را کشیده ام تا بتوانم دردم را به تصویر بکشم...  هیچ کس، هیچ چیز نمیداند...




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 1386/09/06ساعت 23:37 توسط ..:: ماهک و مانی ::..

 




کاش می دونستی چقدر دلم بهانه تو را میگیره هر روز

کاش می دونستی چقدر دلم هوای با تو بودن را کرده

کاش می دونستی چقدر دلم از این روزهای سرد

بی تو بودن گرفته

کاش می دونستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهات

گرمی نفسهات، مهربانی صدات تنگ شده

کاش می دونستی چقدر دلواپس تو‌ام

کاش می دونستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام

و چقدر به حضورت محتاجم

و همیشه از خودم می پرسم

این همه که من به تو فکر کنم

تو هم به من فکر می کنی؟

می دونم هستی !!!!!!!!




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1386/08/12ساعت 22:51 توسط ..:: ماهک و مانی ::..

 

 

نفس که می کشم ، با من نفس می کشد .قدم که برمی دارم، قدم برمی دارد.اما وقتی که می خوابم ، بیدار می ماند تا خوابهایم را تماشا کند.او مسئول آن است که خوابهایم را تعبیر کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هایم را قطره قطره می نویسد.دعاهایم را یادداشت می کند. .آرزوهایم را اندازه می گیرد و هر شب مساحت قلبم را حساب می کند و وقتی که می بیند دلتنگم ، پا در میانی می کند و کمی نور از خدا می گیرد و در دلم می ریزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود.
به فرشته ام میگویم:

از اینجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟من کی به ته رویاهایم میرسم؟

میگویم:من از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدیر میترسم.از سرنوشتی که خدا برایم نوشته است.من فصل آینده را بلد نیستم.از صفحه های فردا بیخبرم.میگویم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مینوشتم.....
فرشته ام به قلم سوگند می خورد و آن را به من می دهد و می گوید:بنویس.هر چه را که می خواهی... بنویس که دعاهایت همان سرنوشت توست.تقدیر همان است که خودت پیشتر نوشته ای.................

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 1386/07/17ساعت 0:34 توسط ..:: ماهک و مانی ::..